سيد محمد باقر برقعى
3282
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آن خراسان كو كه گر طفلش گرستى نيمشب * خواب خوش از ديدهء عبّاسيان كردى فرار از چه بو ريحان نمىآيد ز بيرونش برون * از چه بو مسلم نمىگردد ز مروش آشكار بلخ دارد ليك بو معشر ندارد در ميان * طوس دارد ليك فردوسى ندارد در كنار گر نشابور است پس سينا و خيّامش كجاست * ور ابيورد است از چه انورى نارد به بار ؟ آنچه افيون با خراسان كرد در ميزان عقل * ظلم چنگيز و جفاى غز يكى بود از هزار بس جنايتها ز ايران زادهء اين مادر است * كاش شيرش را به پستان خشك سازد كردگار بايد از اين خاكدان بركند او را بيخ و بن * پيش از آن كز ما برآرد بيخ و بن در روزگار قنارى من گل شمع در آخرين سوز بود * سحر گرم آرايش روز بود سر پرچم صبح پيدا ز دور * گريزنده شبنم در آغوش نور كه مرغى نواى طرب ساز كرد * ز چشمم شكر خواب شب باز كرد قنارى به آشوب و آواز بود * ز پا تا به سر جلوه و ناز بود ز نور سحر رشتهها تافته * وز آن رشتهاش بالوپر تافته شب تيره خم گشته بر روى او * زده بوسه بر روى جادوى او ز ديباى شب موجى انگيخته * به چشمان او قطرهاى ريخته شدم پيش آن تنگ كاشانهاش * كه افزون كنم آب با دانهاش چنان مست آن صبح سحّار بود * كز آن آب و آن دانه بيزار بود تو گفتى حكيميست صاحب نفس * كه خوش نيستش ديدن هيچكس دگرباره در چهچه و سوت بود * همآهنگ مرغان لاهوت بود